✿❤ عـــــــشق مـــــــن ❤✿

بــبــیــטּ بــہــ عشــقہ تــو ، چہــ مـے کــُنمـ ... عاشــِـ ـقانہ ـہــا بــرآتــ مـے نویــسـمـ .

ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤ قصـــــــه ی عـــــــشق مـــــــن ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤

داستانه عشقه من اینجوری بود ...

درگیره رویایه شیرینش  شدم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

قلبمو صادقانه دادم بهش ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

انتظار داشتم عاشقی کنه باهام ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

دوست داشتم ، گــُــله سرخ رو بو کنم ... 

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

انتظار کشیدم ... منتظرش شدم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

انتظار داشتم برگرده ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

گریه گردم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

 

سکوت کردم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

با خاطراتش گریه کردم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

شبا تا صبح ، تنهایی کشیدم ... تنهایی اشک ریختم ... تنهایه تنها ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

در نبودش ، همدمی نداشتم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

جایه خالیشو با سیگار پــُــر میکردم ... سیگار پشته سیگار ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

منتظر بودم تا فقط یه بار بهم زنگ بزنه و صداشو بشنوم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

نیومد ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

نیومد ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

 

نیومد ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

نیومد ... نیومد ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

دلتنگش شدم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

کم کم داشت باورم میشم که : من + تو = ما نمیشه ... نمیشه ... نمیشه ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

دعاها کردم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

نمیخواستم بره ... ولی رفت ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

با چشمام ازش خواهش کردم ... ولی رفت ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

و آخر سر ، من شکستم ... له شدم ... باختم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

مجبور شدم به رفتن ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

کوله بارم چیزی نبود جز خاطراته عشقم ... و یه دسته گــُــل که نتونستم بهش بدم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

موقعه رفتنم ، دیدم با عشقش ، راحته و خوشحال ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

من ، همون موقع از خاطره ی محمدرضا پاک شدم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

سپیده ، عشقه بهتری بود ... این قضیه ، حکمه مرگ داشت برام ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

نمیتونستم باور کنم که باید برم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

ولی باید میرفتم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

آخرش دیدم که ضربانه احساسم داره وایمیسته ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

مجبور شدم خداحافظی کنم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

با همه زبونی ، خداحافظی کردم ...

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

و این شد پایانه قصه یه عشقه مهــــــــــدیه و محــــــــــمدرضا ... !

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک

 

والسلام ... !

 

 

 

 

نزدیک به دو ساله که از این ماجرا میگذره .. دریغ از یک خبر !! ..

1393/04/25 .. 10:29:19 ..

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391 ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


ﱢﱟﱞﱡﱡﱞﱟﱢَ رهسپاره جاده میشم ﱢﱟﱞﱡﱡﱞﱟﱢَ

با سلام ... امیدوارم حاله همه خوب باشه ... این پست هایی که دارم میذارم ، آخرین پست هایه

وبلاگمه ... قصد دارم برایه همیشه خداحافظی کنم و برم ... ماه ها تو این وبلاگ بودم و باهاش

اُنس گرفته بودم ... خاطراته زیادی دارم باهاش ... تو این مدتی که وبلاگو آپ میکردم ، با مشکلاته

زیادی مواجه شدم ... شدیدترین شکنجه هایه روحی رو دیدم ... از همه چیز و همه کس بریدم ...

زندگیمو باختم ... همه درکم میکردن ، الا اونی که باید ! ... تو پسته قبلی یه چیزایی راجع به خودم و

عشقم نوشتم ... یه کوچولو ، از حال و روزم توضیح دادم ... یکم از زندگیم گفتم ... از عشقی گفتم که

تمامه زندگیمو ازم گرفت ... قلبمو ، روحمو ، اشکهایه چشمامو ، شادابیمو ، غرورمو گرفت و به

جاش ، کوله بارمو ، پـُر کرد از خاطراته محمدرضا ... این وسط ، محمدرضا و سپیده به هم رسیدن

و مهدیه ی قصه ، برایه همیشه رفتنی شد از زندگیه این دونفر ... مهدیه ای که عاشقانه ها برایه

محمدرضا مینوشت ولی الان مجبور به رفتنه ... دوست داشتم محمدرضا ماله من میشد تا دنیامو

به پاش میرختم ، ولی نشد ... نه که نشه ها ، بلکه خودش نخواست ... از بخت و اقبالم گله ای

ندارم ... گلایم فقط از محمدرضاس ، که چرا منو تو اوجه ناراحتی ، با راحتی رها کرد و رفت ...

راسته که میگن : عشق بیصدا میاد تو زندگیت ، طوری که خودتم نمیفهمی ولی وقتی میخواد بره ،

یه جوری میره که همه عالم و آدم میفهمن ... ولی قضیه اینجاست که عشقه من به محمدرضا

یه عادت نبود ... به خدا قسم ، عادت نبود ... محمدرضا حقه انتخاب داشت ... حقه رفتن داشت ...

ولی  به خاطره دلی که شکوند ، نمیبخشمش ... تو رویاهام ، پا به پایه من بود ... قلبم بود ... جونم

بود ... الانم هست ولی اینم باور کردم که دیگه ماله من نیست ! ... من تا حالا غرورمو واسه کسی

نشکونده بودم ولی  واسه محمدرضا چرا ... به کسی نگفته بودم دوستت دارم ولی به محمدرضا

چرا ... تا حالا اجازه نداده بودم کسی انتخابم کنه یا بخواد ردم کنه ولی در مقابله محمدرضا این اتفاق

برام افتاد ... آخ ... عشقه یک طرفه  داغون کنندس ... حس کردنه جایه خالیه کسی که با تمامه وجود

دوستش داری ولی نیست ، کشنده اس ...  خیلی حرفا دارم واسه گفتن ، ولی سکوت میکنم ... نایه

نوشتن ندارم ... دیگه تحملم تموم شده ... نمیتونم  عشقه یک  طرفمو جار بزنم ... خستگی امونمو

بریده ... تنهایی ، شب و روزمو پــُــر کرده ... خسته تر از  همیشه ام ... از همه دنیا ، دلخوش به

محمدرضا بودم که اونم رفت ... دیگه حرفی نمونده ... دیگه جایی هم واسه موندن نیست ... پس

باید برم .



» خطاب به محمدرضا :

عزیزم میدونی که چقدر دوستت داشته و دارم ... میدونی که چه ارزشی برات قائلم ... میدونی که

همه زندگیمو ، برایه عشقت باختم ... میخوام بدونی ، برات بهترین هارو آرزو دارم و خوشبختیت

آرزومه ولی یه  گلایه ازت دارم و یه نفرینه کوچولو ... گلایم اینه که حلالت نمیکنم و نمیبخشمت

... سره پــُــله صراط ، به خاطره دلی که شکستی ، به خاطره اشک هایه بی انتهایی که مسببه

ریختنش تو بودی ، به خاطره  دنیایی که برام ساختی ، جلوتو میگیرم و نمیبخشمت ... و اما

نفرینی که میکنم خیلی کوچولوئه ... خیلی ... میدونی چیه ؟ از خدا میخوام یک هزارمه  دردهایی رو

که کشیدم ، تو هم بکشی ... فقط یک هزارمشونو ... فقط یک هزارمشونو ... ! یه روزی یه جایی

یه وقتی ، یکی با تمامه وجودش ، تورو میشکونه ... اونروز یادت بیافته که قبلنا ، دلی رو

شکسته بودی ... روزی یاده من میافتی ، که دیگه نیستم ... روزی  عشقمو باور میکنی ، که از

نبوده سپیده ، تب کنی ... نمیدونم چطوری دلت اومد بری ... من که عاشقت بودم ، پس چرا رفتی ؟

آهان یادم اومد ، آخه تو دوستم نداشتی ! راستی اگه یه روز برگشتی ، یادت باشه من

همونجایی ام که رهام کردی ... دوستت دارم ... میسپارمت به خدا .



» خطاب به سپیده :

عزیزم امیدوارم خوشبخت شی ... مواظبه محمدرضا باش ... بعد از خدا میسپرمش به  تو ... هروقت

از محمدرضا دلگیر شدی یا ناخواسته ناراحتت کرد ، یادت بیار یه مهدیه ای بود که حاضر بود ،

همه چیزشو بده ولی محمدرضا ماله خودش باشه ... اگه این حرفم یادت باشه ، بیشتر از هروقته

دیگه ، دوستش خواهی داشت محمدرضا رو !



» خطاب به دوستانه گلم :

از همه ی دوستانی که تو این مدت پا به پایه من بودن و با نظراتشون با حرفاشون با

نصیحت هاشون منو کمکم میکردن ، بینهایت سپاسگذارم ... از همه ی دوستانه هم لینکی

عذر خواهی میکنم که نتونستم بهشون سر بزنم و بگم که دارم میرم ... و یه عذرخواهیه ویژه

بابته اینکه ، یکی از وبلاگ هایه لینکدونیشون ، داره تعطیل میشه ... دوستان اگه دوست دارین ،

بذارین اسمه وبلاگم تو لینکدونیتو بمونه ... اینجوری منم حسه پوچی نمیکنم ... اما اگه دوست ندارین

میتونین اسمه وبلاگمو از تو لینکدونیتون ، حذف کنین ... میخوام بگم هرگونه کپی برداری مجازه ...

نوشتن یا ننوشتنه منبع ، بستگی به خودتون داره ، فقط خواهش میکنم هک نکنین وبلاگو ... چون با

هزاران امید و آرزو این وبلاگو ساختم ... با بند بنده تنم نوشتم ، اکثره مطالب هاشو ... تو این مدت

از دو تا وبلاگ ، من نهایته استفاده رو کردم ... یکیش وبلاگه : لمس میکنم بودنت را در نبودنت که

متعلق به دوسته عزیزم آقایه علی فرزین فر هست و تو لینکدونی هم ، اسمه این وبلاگ رو دارم ...

و اون یکی وبلاگ : دفتر عشق امیر یوسف که متعلق به دوسته گلم امیر یوسف هست ولی

متاسفانه تو لینکدونیم ، ایشونو لینک نکردم ... خلاصه از این دو وبلاگ من استفاده ها کردم ...

از همینجا از هردوتاشون بینهایت ممنونم ... امیدوارم همیشه موفق و کامیاب باشن ... تو این مدت ،

خیلی ها بودن که کمکم کردن ... با اینکه دنیا ، دنیایه مجازی بود ولی دوستانی داشتم که بیشتر از

یه دوسته حقیقی کمکم میکردن ... اسماشونو نمیارم چون میترسم اسمه یکی از خاطرم بره و موجبه

ناراحتی بشه ... برایه همین از همینجا دسته تک تکه شماهارو میبوسم و ازتون حلالیت میخوام ...

احتماله برگشتنه من و نوشتنه دوباره یه وبلاگ ، 50-50 هست ... واسه همین دوست ندارم کسی

از من دلگیر و ناراحت باشه ... اگه کاری کردم که موجبه ناراحتیتون شدم ، عذرخواهی میکنم ...

ببخشین منو ... راستی هراز گاهی میام تا نظرات رو بخونم و تایید کنم ... البته این پست هایه آخرم ،

نظراتش فعاله ولی با وجوده این هراز گاهی میام ... همتونو دوست دارم ... امیدوارم همیشه

سرسبز و بهاری باشین ... حلالم کنین ... التماسه دعا .


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391 ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


❤ ❤ ... هیشکی نمیتونه اندازه ی من ، دوستت داشته باشه ! ...❤ ❤

نمیدونم این پستمو چجوری شروع کنم ... نمیدونم چی بگم ... از کجا بگم ... از تنهایی هام

بگم ... از شب گریه هام بگم ... از دلخوری هام بگم ... از عشقی بگم که یک طرفه بود ... از

درده دلتنگی بگم ... از نداشتنه آرامش بگم ...از حضوره محمدرضایی بگم که حتی صداشم

نشنیدم ... از عشق و دوست داشتنی که از یه دنیایه مجازی شروع شد ولی چه ها که به

سرم نیاورد ... از عشقی بگم که سهمه منو با تلخترین چیزایه روزگار داد ... از خاطراتی

که تو این وبلاگ دارم ... از حرف هایی که محمدرضا برام میگفت ... از دلبستگی هام ...

از وابستگی هام ... از دنیایه غریبی که دارم ... از یاهو ... از چت ... از نت ... از چه چیزه

زندگیم ، شروع کنم ؟! ... از زخم ... از خیانت ... از خاطرات ... از چی ؟! ... حدوده

یک ساله پیش ، تو یه انجمنی ، با یه پسری به اسمه "آقا ممد" آشنا شدم ... این آقا ممد

پسره خیلی مودبی بود ... یادمه اونموقع ها مدیره اون انجمن بود ... یه پسره متین و

با وقار ... دومین نفری بود که تو اون سایت بهم پیام خصوصی داد ... هیچوقت یادم

نمیره چه اعتباری داشت پیشه بچه هایه سایت ... اوایل باهم حرف میزدیم و میچتیدیم ...

به دلم نشسته بود ... تا اینکه یه روز پروفایلشو خوندم و دیدم چیزایی راجع به یه دختر

نوشته ... من چون اولام بود که میرفتم ، زیاد آشنا نبودم با سیستمه اونجا ... رفتم دیدم

نوشته نامزد دارم و این حرفا ... من از اون روز به بعد دیگه بهش پیام خصوصی نمیدادم ...

همیشه خودش پیام میداد ... نگو اینم تو نت با دختری دوست بوده ... من نمیدونستم ...

بعد از مدت ها اون دخترو شناختم ... بازم مثله قبل ، به هم پیام خصوصی میدادیم و این

روز به روز بیشتر تو دلم جا میشد ... هیچ توجهی هم به این نداشتم که این دوست دختر

داره ... همزمان با این قضیه ، یه پسره دیگه ای بود تو انجمن که اکثرا بهم امتیاز

میداد ... منم واسه اینکه کم نیارم همیشه امتیازایی که بهش میدادمو درقالبه چندبیت شعر

عاشقانه ، براش مینوشتم ... نگو محمدرضا فکر میکنه که من میخوام با این پسره رابطه

برقرار کنم و از این حرفا ... واسه همین جلو نمیاد ... منم این وسط کله تمرکزم رو

محمدرضا بود ... اینکه کی میاد ... کی میره ... حتی بعضی وقت ها به حالته "مهمان"

میرفتم و پروفایلشو چک میکردم ... ولی به ظاهر یه دختره مغرور بودم که محمدرضا زیاد

نمیتونست وارده حریمم بشه ... "البته این نظره محمدرضاس" ... این رابطه ادامه پیدا کرد

تا اینکه یه روز محمدرضا بهم گفت دوستم داره ... وای خدا ... هیچوقت یادم نمیره اون

شبو ... گفت دوستم داره ولی نمیشه که باهم باشیم ... من اوایل فکر میکردم داره شوخی

میکنه ولی بعد ها دیدم واقعا نشد که باهم باشیم ... از اون روز به بعد من شدم عاشقه

سینه چاکه محمدرضا ... چه شب ها که تو یاهو میاومد ... حرف میزدیم ... اون از سپیده

میگفت و من ، دیوونه ی محمدرضا میشدم ... اون واسه سپیده گریه میکرد و من از اینور

واسه محمدرضا ... من سنگه صبورش میشدم ولی غافل از اینکه خودم سنگه صبور

نداشتم ... دیوونه وار ستایشش میکردم ... گفت دوستم داره ولی چون با سپیده قراره

ازدواج گذاشته ، نمیتونه با من باشه ... من گریه کردم ... اشک ریختم ... گفتم میشه ولی

خودت نمیخوای ... گفتم اگه قرار بود از اول این اتفاق نیافته ، خدا من و تو رو سره راهه

هم قرار نمیداد ... گفتم اگه تو بخوای میشه ... من هی میگفتم و محمدرضا ، نه میآورد ... 

فهمیدم که دلش پیشه سپیده گیره ... سپیده هم دختره خوبی بود ... اونم بچه تبریز بود ...

من دیدم دیگه نمیتونم بیشتر از این به محمدرضا اصرار کنم ... گفتم باشه ، من میکشم

کنار ... گفتم با اینکه این همه مدت دوستت داشتم و دارم ولی به خاطره خوشبختیه تو

میکشم کنار ... محمدرضا به خاطره سپیده خودکشی کرد ... همون شب ، من مــُــردم ..

عشقه من ، به خاطره عشقش ، خودکشی کرد ! ... خوشبختانه چیزیش نشد ... شهریور ماه

بود ، من واسه معالجه رفته بودم یه شهره دیگه ... اومدم و تو وبلاگ پست گذاشتم ...

همون شبش رفتم یاهو و واسه محمدرضا آف گذاشتم که معالجه شدم و الان کاملا

سالمم ... چند روز بعد محمدرضا بهم گفت ازدواج کرده ... داشتم میمردم ... انقدر گریه

کردم ... اون اونور داشت منو دلداریم میداد و من اینور ، شر شر داشتم اشک میریختم ...

چه ساده عشقمو از دست دادم ... چه ساده کسی رو که مدت ها دوستش داشتم ، تقدیمه

یکی دیگه کردم ... چه ساده محمدرضا منو پس زد و گذاشت کنار ... چه ساده از کنارم

رد شد ... اون روزایه اول چی نکشیدم من ! ... بعد از اون دیگه مهدیه حیف شد ... یه عشقه

نتی ، همه ی زندگیمو به باد داد ... کارایه روزمرمو نمیتونستم انجام بدم ... همیشه گریه

میکردم ... 24 ساعته تو انجمن بودم تا محمدرضا برام یه پیام بده ... شب و روز نداشتم ...

زندگیم به هم ریخته بود ... تا اینکه زندگیم بدتر شد ... میرفتم حموم و ساعت ها زیره

دوشه حموم میموندم و خیره میشدم به کاشی ها ... سره سفره نمیرفتم ... زندگیم شده

بود نت ... فقط پشته کامپیوتر بودم ... تا اینکه اتفاقایه بدتر افتاد ... کم کم افسرده

شدم ... اوایل دکتر میگفت آهنگه غمگین گوش نده ... بعدش گفت خاطراتو بنداز دور

... بعدش گفت به خودت و آیندت فکر کن ... بعدش گفت زندگی قشگنه ، برا خودت

انگیزه پیدا کن ... تا اینکه گفت دیگه سمته کامپیوتر نرو ... حتی آهنگ هم گوش نده ...

با دوستات برو بگرد ... خودتو سرگرم کن ... روزی 2تا قرص ، شد 3 تا ... بعد شد 4 تا ...

بعد شد 5 تا ... بعد شد 6 تا ... آخر سرم 7 تا ... هه ... چه زندگیه قشنگی ... همه چی

آرومه مگه نه ؟ من حالم خوبه ... من شادم ... من هیچ غمی دارم ... من هیچ کسی رو

دوست نداشته و ندارم ... "این همه دروغ میشه گفت ؟!!" ... این شد داستانه عشقه من

اما خیلی مختصر ... به محمدرضا میگفتم دارم کم میارم و اشک میریختم واسش ، اون از

اونور داشت میخندید و میگفت بیا از چیزایه خوب حرف بزنیم ... میگفتم دوستت دارم ،

اون میگفت نمیشه باهم باشیم ... میگفتم نری ها ، میگفت من همیشه تو یاهو منتظرتم ...

هه ! ... خداااااااااااااااااا ... چرا اینجوری شد دوست داشتنه من ؟ ... لایقه محمدرضا نبودم

اگه ، پس چرا ما دوتارو سره راهه هم قرار دادی ؟ چرا اون دوستم نداشت ؟ چرا

"دوستت دارم" فقط بازیه لب هاش بود ؟ چرا باور نکرد منو ؟ چرا رفت ؟ چیکار کرده

بودم مگه ؟ چی کم داشتم ؟ اصلا من خیلی چیزا کم داشتم ، این به کنار ولی چرا

دلمو شکست ؟ هان ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391 ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


»چرا اینجوری شد ؟؟

کامپیوترو روشن میکنی ... یکم صبر میکنی تا " ویندوز " بالا بیاد ... یه قلوپ از قهوتو میخوری ... کلیک میکنی

رو " مای کامپیوتر" ... میری تو درایوه " دی " ... بازش میکنی ... میری تو " مای داکیومنت " ... یه سیگار روشن

میکنی ... میری تو " میوزیک " ... میری رو اهنگه " چکاوک " داریوش ... یه پکه سنگین میزنی ... بعدش

" بک " میکنی ... میای میری تو درایوه " ای " ... میری تو " مای پیکچر " ... یه پکه دیگه میزنی ...  کلیک میکنی

روش ... میری فلدره  mahdiye ... بازش میکنی ... دنباله یه فایله قدیمی میگردی ... یه پکه خیلی عمیق و

سنگینه دیگه میزنی  ... زودی پیداش میکنی ... عکسارو نگاه میکنی ... دنباله چند تا عکسه خاص میگردی ...

بازم پک میزنی ... واوووو ... پیداش کردی ... بازش میکنی ... هی زوم این میکنی ... هی زوم آئت میکنی ...

هی زوم این میکنی .. یه پکه عمیق ... دو تا پکه عمیق ... سه تا پکه عمیق ... خیره میشی به عکس ... نمیخوای

قبول کنی دیگه نیست ... نمیخوای باور کنی  واسه همیشه تنهات گذاشته ...  یهو میبینی دستت داره میسوزه .

زودی سیگارو خاموش میکنی ... دست میبری دسته ی فنجونو بگیری ، یه قلوپ میزنی ، میبینی قهوه ات یخ زده ،

بیخیال رو میز رهاش میکنی  ... عکسارو یکی یکی میزنی جلو ... آآخخخخخ ... آخرش میرسی به عکسه

یه دختر ... یهو یادت میافته که این عکسو از کجا سیو کرده بودی ... یادت می افته ، اولین نفری که این عکسو

لایک زده بود ،محمدرضا بود ... از خودت میپرسی چرا اون اولین نفری بود که لایک زده بود ؟؟ اوووووووووخ ...

یادم اومد ... آخه خانومشه ... به خودت میای ... دیگه نای نداری حتی وبلاگی که واسه محمدرضا ساختی رو

آپ کنی ...  کامپیوترو خاموش میکنی ... میری میشینی رو تختت ... برمیگردی به خودت میگی :

چرا اینجوری شد ؟؟ و این سوالیه که تا آخره عمرت باهاته !

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391 ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


●☂ ب آ ر آ ن ☂●

نبار باران ... بوی مست کننده ات ، چشمانم را ، هم آواز با تو ساخته ... دیگر نمیخواهم بباری ...


درد دارد وقتی  تو میباری و من از پشت پنجره ، تنها همچون تو ، جاری میشوم ...


تنهایم اما " او " همچنان خیس از تو با " سپیده اش " میخندد ... !

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


✖✖ جآده ی عشق ✖✖

جاده ی عشق نه " دور برگردان " دارد ... نه " خروج اضطراری " ... کاش حداقل یک " پرتگاه "

داشت و یک تابلوی " خطر سقوط " ... اما من میخواهم میانبر بزنم به مقصد " مرگ " ...

نظره تو چیست ؟؟




+ پی نوشت : یاده جمله ی دبیره ادبیاتمون افتادم ... میگفت : " میان عاشق و معشوق رمزیست ... چه داند آنکه اشتر میچراند ؟ "

... چه بیته مزخرفی بوده ... این روزا معشوق ها خودشونو میزنن کوچه ی علی چپ ... کجایه کاری خانم علیوند !


+ پی نوشت : آهای تویی که داری این متنو میخونی ؟ میبینی حال و روزمو ؟ میبینی به کجا رسیدم ؟ میبینی افسرده شدم ؟ میبینی

از وقتی محمدرضا رفت ، چه بلاها که سرم نیومد ؟ لامصب میبینی ؟ پس اگه حرف از عشق و عاشقی بزنی ، میکوبم نو دهنت ! اگه

محمدرضا عاشقم بود نمیرفت ... اگه منو میخواست ، میموند ... اگه دوستم داشت ، نمیشکوند دلمو !

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


یه لبخند ...


گم شدم تو افکاری که هر لحظه ، افسرده ترم میکنه ...

دلم یه لبخند میخواد ... از " ته دل " ...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


◕ ... حلالت نمیکنم ... ◕


عجب طعم عجیبی دارد دوست داشتن تو ... دوست داشتن ، بدون انتظار ِ داشتن  ...

گلایه ای کوچک گوشه ی دلم ، سنگینی میکند ... بگذار تا بگویم که از رفتنت گله ای نیست ...

 رفتن ، " حقت " بود ... ولی " حلالت نمیکنم " ... حلالت نیست عاشقانه هایم که به  پای تو هدر رفت ...

باشد که روزی خــُــدایم تورا نبخشد ... باشد که روزی دلت بشکند ... باشد که با پرستشش ، تسکین نگیری



+ پی نوشت : نمیدونم چرا دلمو شکست ، انگار یادش رفته بود که روزی همه ی ما مردم ، میمیریم !

+ پی نوشت : خدا هیچوقت اونایی رو که دلی رو شکستن ، نمی بخشه !

+ پی نوشت : به احتماله زیادی ، وبلاگو تعطیل کنم !

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


-_- با تو بودن ، هرروزش روزه عشقه -_-

شونه ی کی ، مرهمه هق هقته ؟

ستاره یه شبه کی شدی ؟

کی نوازشت میکنه ؟ کی دست میکشه رو موهات ؟

بهونه ی کی رو میگیری وقتی دلت گریه میخواد ؟

شبایه یلداتو با کی میگذرونی ؟

کی دم به دقیقه بهت میگه " عشقم " ؟

با کی احساسه آرامش میکنی ؟

وقتی داری ستاره هایه آسمونو میشمری ، دستتو حلقه میکنی دوره کمره کی ؟

تو چشمایه کی زُل میزنی و آخرسر خوابت میبره ؟

" سپیده " ؟؟!

خیلی دوست داره ؟

هر روزت با " سپیده ی زندگیت " ، به منزله یه ، روزه عشقه ؟

برات از بارون و عاشقی ، قصه میسازه ؟

چشم ازت بر نمیداره ؟  

تمومه لحظاتت پر شده از حسه نابه " سپیده " ؟

باشه ... اشکالی نداره ... میدونم که نمیفهمی حسمو پس سکوت میکنم ولی

آرزو میکنم هرروز و هر لحظه ی زندگیت ، روزه عشق باشه .




+ پی نوشت : میدونم دیره ولی ولنتاینت مبارک عزیزم ... !

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391 ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


.............♥قشاع♥.............

" عاشق " رو اگه برعکس کنی میشه " قشاع " ... میدونی " قشاع " یعنی چی ؟


 خیلی دنباله این کلمه گشتم ... از خیلی ها پرسیدم ... دهخدا رو که میشناسی  مگه نه ؟


آخرسر لغــــــــــــــــــــــــــت نامه ی دهخدا رو باز کردم و دیدم اونجا نوشته


قشاع دردی است که آدم را از درمان مایوس میکند ... !

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391 ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


ـــ ــ ــ طعنه ــ ــ ـــ



زخـــــــم هام به طعنه بهم میگن : عشقت چقدر با نمکه ... !




+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


:.:این شـب ها:.:

این شـب ها چقدر  دلـــــــم می خواد کســی آروم  بــهم بگه  :


" بـمیـری ایشاالله "


و من فـریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد  بـــزنم :


" آمـــــــــــیـن " !





+ پی نوشت : دیـشَبــ خُـدا آهستـٍـﮧ دَر ه گـوشَمْــ ـ گـفتــــ  : دیـگـ ـﮧ بَـسـِـﮧ ! بـارانَـمْــ ـ اَز اَشکـــ هـایـت خـِجـآلـت مے کـشَه...

+ پی نوشت : پیشاپش عیده مبعث رو خدمته همه ی دوستان تبریک میگم ... مبارک باشه براتون .

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


زیر باروטּ


בلـ‗__‗ـم میخواב باروטּ بباره ... برم زیر باروטּ بـבوטּ چتـ‗__‗ـر ... تنـ‗__‗ـها ...

زیر باروטּ گریه کنم ... بغضـ‗__‗ـامو بشڪنم ... בاב بزنـ‗__‗ـم خوבمو خالـ‗‗ـے کنم ...

خیس آب بشم ... خیـ‗__‗ـس خیـ‗_‗ـس ، آسموטּ رو نگـ‗_‗ـاه کنم تا یڪـ‗_‗ـم آروم شم ...





+ پی نوشت : ڪَــ ــم آوُرבمـــ . . .  اگـ ـہ مے בونستـَـ ـمـ اینطـوری میشـہ  . . .  بآ خوבمـ بیشتَــ ــــر میآوُرבمــ  . . . !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


تَلخــــے ِ اَلكُل


تَلخــــے ِ اَلكُل و بـِــﮧ جونْ ميخَرَم ... فَقَط بـِخاطِرِ اينكـِــﮧ مُوقِع ِخُوردَنَش بـِگَم : ميزَنَم بـِسَلامَتـــــے ِ

كَســـــے كِــــﮧ هيچوَقتْ نَفَهميد چـِقَد دوستـَــــــشْ دارَم ... !




+ پی نوشت : بعـضی شبــا انگـار قـرص ها هـم آلـزایمـر میگیـرن ... لعـنتیـا یـادشـون میــره کـه

خـواب آورن نـه یـادآور ... !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


•٠·˙فاجعه •٠·˙



فاجعه اینجاس که دیگه چشمام ، با من و بُغضام ، نمیسازه ... !


+ پی نوشت : تنهایی آدم رو قورت نمیده بلکه سره فرصت میجوئه ... !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


‿ تلخ تر از همیشه ◠

این روزها ، تلخم ... تلخ می‌‌نویسم ... تلخ فکر می‌کنم ...

این روزها ، دست برداشته‌ام از توجهِ بی‌ وقفه به حضور آدم ها ...

این روز ها ، پرهیز می‌‌کنم از ثبتِ وجود‌هایی‌ که ماندگاری ندارند ...

این روزها ، تلخ تر از همیشه ام... !

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


×فراموش کردنت محاله×


شاید یه وقت هایی شده که پیشه خودت فکر کردی دیگه فراموشت کردم ...

اون موقع که تو به این فکر بودی من : به تو فکر می کردم ! ثانیه به ثانیش... ! 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


√ دستامو بگیر عزیزکم


حاله یه آدمه خراب که پرسیدن نداره ولی دستاش که گرفتن داره ... نداره ؟






+ پی نوشت : میگن شب سیاهه ... ولی من دیدم که سیاهتر از جدایی چیزی نیست  ...

+ پی نوشت : 
میگن زهر تلخه ... ولی من چشیدم و میدونم که تلخ تر از تنهایی نیست ... !
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


» مملوء از انتظار


ای تکیه گاهه دور از من ، دنباله تو و نگاهه قشنگت ، نگاهه بی تابم سراسیمه میدوئه !


+ پی نوشت : شاید قسمته من اینجوری بوده ... شاید بخته من زیادی بد بوده ... به خدا قده یه دنیا غم و غصه دارم ... دلخوشیم بودی

 ولی  من دلخوشیه تو نبودم ... اینو خوب درک کردم ... !

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


˙·٠● خزان ●٠٠˙

اگه من و تو دوتا برگ باشیم ، وقتی پاییز اومد قول میدم زودتر از تو بیاُفتم رو زمین ...

میدونی چرا ؟ میخوام وقتی میاُفتی ، توبغله خودم بیاُفتی عزیزم ولی صد حیف که رویایی

بیش نــــــــــــــیست اما بهترین رویــــــــــاست .... بهترین رویــــــــــــا ... بهترین .... !





+ پی نوشت : چطور دلت اومد بری ؟؟ عاشقه چشماتم هنوز ...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


(o.O) شب تنـــــــهـــــــایی


چه غریبانه شبی است ... شب تنهـــــــایی من ... !



+ پی نوشت : وقتی اشک هام موقعه رفتنت رو زمین میریخت ، تو نبودی که ببینی چه دردی کشیدم ...  وقتی گفتی 1 هفتس

نامزد کردی ، نفهمیدی که داغون شدم ... وقتی با اشک و گریه  بهت تبریک گفتم ، تو فقط شکلکه خنده هایی رو که  برات

  میذاشتمو میدیدی نه اشک هامو ... عزیزم وقتی رفتی با عشقت ، نفهمیدی که دلم عشقشو از دست داد و چقدر تنها شد ...

وقتی مشت مشت قرص میخوردم ، تو نبودی که آرومم کنی ولی غمت نباشه به جات قرصا آرومم  میکردن ! ... میخوام

بدونی دارم میمیرم ... !

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


☺ وقتی بغض میکنم ... ☺


دلخور که میشم ، بغض که میکنم ، میام پشته صفحه ی مانیتور پست میذارم ...

انقدر غرقـــــــه فکر کردن میشم که یهو میبینم مدت هاست دارم به صفحه ی مانیتور

نگــــــــاه میکنم ... بدونه اینکه چیــــزی بنویسم و پستی بذارم ، یهو میبینم اشــــــــــــــــــک

از گوشه ی چشمم اومد پایین ... ایوای که همیشه رســـــــــــــــــــــــــــــــوام میکنه این قــــــــــــطرات 






 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


﹏ــ﹏❤﹏ــ﹏ زنده موندنم بسته به نفس هاته عزیزم ﹏ــ﹏❤﹏ــ﹏


وقـتـی حـس میکـنم جآیــــــــــی تو ایــن کرِه ی خآڪـی

تــو  نفس میکــشــی  و مـن از هــمـوטּ نفـس هآتـــ ، نفس میکشم 

میفهمم که هـوآتـــ ! بـوـتـ ! برآیه زِنده مـوندنم ڪـآفـــیه .



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


::. تو کجایی ؟!!


تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند ... و چشـــــــــــــــــمانم که تا دیروز به

عشقت می درخشیدند ، نمی دانی چه غمگینند ... چراغ روشن شـــــــــJـــــب بود برایم چشم های تو ...

نمیدانم چه خواهد شد ؟؟ پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ... کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هرلحظه می میرم .





+ پی نوشت : ممنونم از دوسته عزیزم " هـــــــستـــــــی " .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


٠•♥ فـــــــآل ♥•٠

نمیخوام برگردی  چون معشوقتو پیدا کردی عزیزم ولی نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه


واسه اومدنت فال میگیرم عـــــــشـــــــقه مـــــــن  .... !





+ پی نوشت : نمیدونی ... هیچی از حال و روزم نمیدونی !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


چـــــــقـــــــدر ســـــــخـــــــته ಠ_ಠ


وقـــــــتی نیـــــــستی ، نبودنـــــــت همـــــــه جا هـــــــست عزیـــــــزم ...

و ایـــــــن  چـــــــقـــــــدر ســـــــخـــــــته !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


» یکـــ تشابـه اسمے

گاهے فقــط یکـــ تشابـه اسم ، براے چنـــــد لحظــه باعث میشـــه

دقیقــاً احساســـ کُنے کـه قلبتـــ داره از تـــو سینـ ه اتـــ کنــده میشــه ... !




+ پی نوشت : تفاوته عجیبیه بینه تنهاییه قبل از تو و تنهاییه بعد از تو ... !

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


فاصــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـلهـ ـ

فاصــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـلهـ ـ هر چقدرم کوچيک باشه ، بزرگه !!

به اسپيس کيبوردت نگاه کن ... !






+ پی نوشت : دلت که تنگه یه نفر باشه ، حتی اگه خوده خدام بیاد تا بهت خوش بگذره و لحظه ای فراموش کنی ،

فایده ای نداره باز ... تو دلت تنگه ... دالت برا همون یه نفر تنگه ... تا نیاد تا نباشه ، هیچی درست نمیشه ، هیچی !


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


❦ قدم زدن

قدم زدن رو ...

خوب یاده دلَـکــَم دادی ...

حوالیه هوات پرسه میزنه هرشب ... !




+ پی نوشت : بعضی وقت ها مجبوری واسه راحت کردنه خیاله اونی که دوستش داری ،

خودتو خوشحال نشون بدی ولی چه حیف که درونت غوغاست ... !

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


◕◕ معتاد ◕◕


به یه معتاد نیاز دارم ، واسه کشیدنه دردهام ... !




+ پی نوشت : خودم خبر ندارم ولی واسه خودم مردی شدم که تنهایی تو خلوته شباش گریه میکنه ولی

با وجوده این ، قلبم هنوز زنانه میتپه !

+ پی نوشت : بی محمدرضا دیگه هیچ نفسی نمیتونم بگیرم ... خسته شدم خدااااااااااااااااااااا ...

سر رو شونه هایه کی بذارم ؟ گریه های بی صدامو تا کی پنهون کنم ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |