X
تبلیغات
✿❤ عـــــــشق مـــــــن ❤✿

✿❤ عـــــــشق مـــــــن ❤✿

بــبــیــטּ بــہــ عشــقہ تــو ، چہــ مـے کــُنمـ ... عاشــِـ ـقانہ ـہــا بــرآتــ مـے نویــسـمـ .

ஜஜ هفتـــــــه ها ஜஜ

شنبه هارو با نام تو آغاز میکنم

     یکشنبه هارو با یاد تو میگذرونم

          دوشنبه هارو با بوی تو میگذرونم

               سه شنبه هارو با خاطرات تو میگذرونم

               چهارشنبه هارو با مهـــــر تو میگذرونم

          پنجشنبه هارو با عشق تو میگذرونم

      جمعه هارو با فکر کردن به تو میگذرونم

هفته هارو به عشق تو به پایان میرسونم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


☀ بهتـــــــرین عـــــــاشقی ☀

تویه یه سایتی خوندم :

گذشتن از عـــــــشق به خاطر معـــــــشوق ، بهترین عـــــــاشقی است !

نظره شما چیه در این مورد ؟؟ من میگم وقتی چشای مستش آدمو خواب میکنه ، وقتی از دوریه

عــــــزیزت میسوزی ، وقتی به خاطرش هر کاری میکنی ، وقتی میخوای آب تو دلش تکون نخوره ،

وقتی دیوونه وار عــــــاشقشی ، وقتی دلت داره میمیره ولی مجبوری به خاطره دلش لبخند بزنی این حرف

اونجا صـــــــدق میکنه ! 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


► وقتی خودت را سیگار فرض میکنی ►

وقتی خودت را سیگار فرض میکنی ، حال و روزت میشود مثل من ! یکی پیدا میشود که با لبخند ،

دستانت را میگیرد ... آتشت میزند و میکشد شیره ی وجودت را ... وقتی خاکستر تمام وجودت را گرفت ،

زیر پا له میکند باقی مانده ات را و دستش را به سمت نخ  بعدی دراز میکند ... !


+ پی نوشت : تشکرات فراوان از دوست عزیزم مهـــــــدی لقمانی .

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


★❀ رهـــــــگذر ❀★

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ... پیش خود میگفتم تویی نیمه ی گمشده ی من ...

اما بعد ها فهمیدم که هم تو را گــُم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم را ... خواستم خزان زندگی ام را

بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی دارد ...آتش عشقت در دلم خاموش نشده

هنوز ... ماندنی نبودی ... تو سهم من نبودی اما من عــــــاشقت شدم و عاشقـــــانه میخوانمت ...

اما بدان قلبم را شکستی ای بهـــــــترین بهتـــــــرین هایم ... !

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


بیخیال من و ...

راست میگفتند : وقتی بروی دیگر بر نمیگردی ... هرچند که من در هوای آمدنت هم بمیرم ، باز تو بیخیال

من و عـــــــشق من شده ای ... جوریکه انگار کسی نبود ، آخرش هم نیست ... !

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391 ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط مهـــــــدیه |


تشکر از همه ی دوستام

از همه ی بچه ها تشکر میکنم که نذاشتن من برم ... دوستون دارم ... مرسی ... به خدا نظراتتون کارساز

بود ولی محمــــــدرضا هم یه چیزه قشنگی گفت ..،. گفت : اگه منو دوستم داشتی هیچوقت راضی نمیشدی

تنهـــــــام بذاری ... ! این حرفش زندگیه منو احیا کرد ... راستی میخوام جوابه دوتا دوست رو که برای پیام

داده بودن رو بدم البته خصوصی بود : 

  یکی از بچه ها به اسم رضا برام پیام داده و من میخوام جوابشو بدم البته به ترکی چون آدرسه

وبسایت ننوشته مجبورم تو عمومی بگم : رضا جان ، منیم یولداشیم ، سن نن ممنونم کی قصدین کـُمه دی

منه ! ساغ اول ، یاشا ... قوربانام سنه ... چشم دای اوخومارام صادق هدایتین کتابلارین ... بیر دنیا ممنون

بیر داها دا خودکــُشی الامارام ... ! ولی باور اله الیابولمارام زنگ وورام ! گل یاهویا !

سروش دوست گلم نرو ... ! بازم به نظرای قشنگت نیاز دارم ... ! ممنونم بابت همه ی حرفات .

در آخر باز هم از همه تشکر میکنم که نذاشتن من آخرتمو خراب کنم ... دوستون دارم !


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


لالایی شبونه

زندگی میکنم ،  بی حضوره محـــــــمد رضـــــــا ولی با عـــــــشقش !

والسلام .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


کدوم ؟ رفتن یا موندن ؟

میدونی چیه ؟؟ محمـــــــدرضا دوستم نداشت که با یکی دیگه ازدواج کرد ... اگه دوستم داشت که اینجوری

نمیشد ... مگه نه ؟؟ الانم به من میگه خودتو نکــُش ، به خاطره اینه که نمیخواد عذابه وجدان داشته باشه !

نمیخواد یه دختری به خاطرش ، خودشو بـُکـُشه ... مگه نه ؟؟ من که خر نیستم ... همه ی اینارو میفهمم ...

میدونم چه کسی ، چقدر دوستم داره ... ولی با وجوده این من بازم سره تصمیمم هستم ... فقط گیر کردم ...

نمیدونم کدوم راه رو انتخاب کنم ... اگه خودمو بــُکــُشم ، راحت میشم از همه چی ... اگرم نه که باید تحمل

کنم ... حالا کدومو انتخاب کنم ... موندنم بهتره یا رفتن ؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


چه کنم ؟

من چیکار کنم ؟؟ تو رو خدا یه چیزی بگین ... برَم ؟؟ نرَم ؟؟ یا امام حسین .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


تو بگو ؟؟

خیلی دوست داشتم با دستای عشقم رو به قبله شم ولی انگاری این یه رویایه محاله ... میخواستم باهاش

به آرامش برسم ... میخواستم یه دنیای خوشگل واسش بسازم ولی محمــــــدرضا دلتنگی رو به من داد ...

بهم گفت دارم التماست میکنم که خودکــَشی نکن ولی نمیدونست که این کاره من ، فقط و فقط به خاطره

خودشه ... نمیدونم چیکار کنم ... محـــــمدرضا گفت : اگه دوستم داری این کارو نکن ... ولی من گفتم :

تو این دنیا بودن ولی بی تو ، برام سخته ... حالا چیکار کنم ؟؟ شما بگو ؟؟ تویی که دیری این متنو

میخونی ، تو بگو چیکار کنم ؟؟ اگه برم میگه : نامرد بودی ، اگه نرم خودم میسوزم ... حالا تو بگو ؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


Ō.●. میمیرم برات .●.Ō

دیگه آروم آروم میخوام قــُرصارو بخورم ... یکی تو دلم جا زده ولی یکی هم میگه تموم کن این

زندگی رو ... ترس همه وجودمو ورداشته ... نمیتونم تایپ کنم ... قلبم داره میاد تو دهنم ... یا ابوالفضل ...

اووووووووووه ... اشک تو چشام گلوله شده ... اگه بریزه بدبخت میشم ... بینه عــــــشق و بیخیالی گیر

کردم ...  محمــــــدرضا داره قــَســَمم میده که این کارو نکنم ... میگه اگه بــُکــُشی خودتو ، منم قــُرص

میخورم ... دیگه واقعا" دارم میمیرم ... خیلی دوست داشتم عشقم پیشم بود ولی حیف که نمیشه ... حیف که

ماله یکی دیگست ... بدونه محمــــــدرضا میخوام دنیا نباشه ... خیلی می ترسم ... دستام ، دستام مثله

یخه ... ولی صورتم داغه داغه ... می ترسم ... عـــــشق من ، کاش می اومدی و دنیامو عوض میکردی ...

وااااااااای که چه سخته بی تو بودن ... میخوام چشمامو ببندم و دونه به دونه این قرصایه کوچولو رو بخورم

ولی می ترسم ... ولی آخه من خسته ام ... عشقه من ازدواج کرده ... 8 روزه پیش ، دستاشو گذاشته

تو دستای یکی دیگه ... میخوام برم ... دارم از دلتنگی میمیرم ... اینجا محمدرضا داره قــَســَمم میده ...

بچه ها دارن واسم پیام میدن ... وای ... ولی من نمیخوام زنده بمونم ... میخوام برای همیشه برم ...

برم یه جایه دور ... ایوای خدا ... کمک کن ... میخوام به نیت سنش 23 تا قــُرص بخورم ... !

خدایا کمک کن ... خدایا این دومین گناهه کبیره ی منه ... خدایا ببخش منو ... !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


دوستای من ، ممنونم ازتون

خاطرات اون موقعی میمیرن که قلم دیگه احساسات رو ننویسه و قلبی هم نباشه که به یاده گذشته و

تنهـــــــا عشقت بتپه ... ! پس مینویسم شاید باقی بمونه ... شاید یه روزی یکی اینو بخونه و برام فاتحه

بفرسته ... شاید یه روز محمـــــــدرضا دلش برام تنگ شد و اومد وبلاگ رو خوند و یاده خاطراتمون

افتاد ... و هزاران شایده دیگه ... من محمـــــــدرضـــــــا رو نـَفـَس میکــِشم ... بدونه اون ، زندگی برام

معنی نداره ... به قوله یارو گفتنی : " منو دل کندن از دلـــــــبر محـــــــاله " !! این جمله رو خیلی دوست

دارم .... حس میکنم این جمله ، دیگه آخره عـــــــشق و عـــــــاشقیه ... مگه نه ؟؟ این حرفا و پــُست ها ،

دیگه آخرین یادگاری هامه ... دیگه مهـــــــدیه ای وجود نخواهد داشت که اینارو با تمومه احساساتش

بنویسه ... میخوام این دمه آخری از همه و همه تشکر کنم ... ازهمه ی دوستایی که منو تنهـــــــام نذاشتن ،

همه ی اونایی که همیشه با من بودن ... با نظراتشون ، با حرفاشون و حتی با نصیحت هاشون منو

کمکم کردن ... از همه ی دوستایی که تو لینک دوستام هستن هم ممنونم هم عذر خواهی میکنم ...

ممنونم به خاطره اینکه منو قبولم داشتن و تو وبلاگشون اسم وبلاگ بنده ی حقیر رو هم لینک کردن و

معذرت خواهی میکنم از اینکه این اواخر چون شرایط روحیم خوب نبود ، نتونستم بهشون سر بزنم و

از مطالبشون استفاده کنم ... از همه ی دوستانی که تو نظراته خصوصی منو همراهیم میکردن ، از

دوستایی که تو یاهو پا به پایه من بودن ، از همه و همه ممنونم ... راستیی بچه ها ، از این به بعد اگه برام

نظر گذاشتین ، خودش به صورت اتوماتیکوار تایید و فعال میشه البته اگه نظرتون خصوصی نباشه ...

پس نگران نباشین ... ! اشک بازم مثله همیشه داره شـُر شـُر میباره از چشام ... عـــــــشق من رفته ...

رفته ماله یکی دیگه شده ... منم پـُشت کردم به همه و دارم برای همیشه میرم ... میخوام اعتراف کنم که

عــــــزیزتراز محمـــــــدرضا ، کسی برام نبوده و نیست ... شاید اینجوری رفتنه من برای خیلی ها

مــُزخرف و چرت به نظر بیاد ولی من نمیتونم اینو تحمل کنم که عـــــــشقم تو این دنیا باشه ولی نتونم

دستاشو بگیرم ، نتونم باهاش حرف بزنم ، نتونم ازش دست بکشم ... طفلکی دله من ... داره تند تند

میزنه ... میدونه که آخرین پــُمپاژهاشه ... میدونه که خیلی زود میایسته ! نمیتونم طاقت بیارم ... من

نمیتونم تحمل  کنم ... !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


ღ نیایش ღ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ ... بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ...

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

خدایا ، محـــــــمـــــــدرضـــــــا رو می سپــُرم به خودت ... خدایا همیشه پــُشت و پناهش باش ... خدایا نذار

هیچوقت اشک تو چشاش جمع بشه ... خدایا همیشه هواشو داشته باش ... خدایا نذار غرق گناه بشه ...

خدایا هرچیزی رو که دلش میخواد ، بهش بده ... خدایا طول عمره با عـــــــزت بهش بده ... خدایا تو دلش

هیچ غــُصه ای نذار ... همیشه بهترین هارو نصیبش کن ... خدایا همیشه شاد و خوشحالش کن ... خدایا

شونه هاشو یه تکیه گاه مــُحکم بکن برای کسایی که بی پناهن ... خدایا همیشه دوستش داشته باش ... اگه

خطایی کرد ببخشش ... خدایا هیچوقت چشم انتظار نذارش ... خدایا خوشبختش کن ... خدایا التماست میکنم

... ازت تمنا میکنم ... عاجزانه ازت میخوام در پناهه خودت نگهش داری ، بی هیچ درد و رنجی .

آمـــــــین با رَبَ الْعَالَمِينَ

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


✭ زمان ✭

شاید اگه زمان به عقب برمیگشت انتخابهای دیگه ای میکردم ... شاید هرگز دست به دکمه های کامپیوتری

نمیزدم که اینچنین منو تو کام تو کشید ... با این همه خوب که فکر میکنم میبینم تو شیرین ترین اشتباه

دنیایی ! دیروز چقدر دلگرم بودم و امروز چقدر دلگیرم ... میدونم نیلوفر سهم قلب مرداب نمشه !

ولی بدون چشمام داره تو گریه می پوسه ... دارم بدون تو میمیرم ... دارم جون میدم ... !


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


● سنگ تموم ●

محمـــــــد رضـــــــای من ، دقیقا" 8 روزه پیش عـــــــقد کرده ... میخوام امروز که فهمیدم ، سنگ تموم

بذارم براش ... محمدرضا رفته برای خودش خرید کرده ... لباسه دومادی پوشیده ... قربونش برم ...

8 روز پیش ، بهـــــــترین روزه زندگیش بوده چون به عـــــــشقش ، سپـــــــیده رسیده بوده ... خیلی

دوست داشتم اون لحظه با همون لباس دومادی میدیدمش ... عزیزم ، عجله کردی ... میذاشتی لباس

دومادیتو خودم برات میگرفتم ... خودم تنت میکردم ... خودم دومادت میکردم ... خودم دستاتو میگرفتم ...

چرا نخواستی ؟؟ چرا دلت منو نخواست ؟؟ یعنی انقدر بد بودم ؟؟ امروز سنگ تموم میذارم برات ... با

اینکه دستاتو ندارم ولی دوست دارم ... ولی بدون لایقه این همه بدی نبودم ... لایق نبودم !! قبول کن ، منو

دوستم نداشتی ! ولی من ، دیوونه وار عــــــاشقتم ... خیلی دوست دارم ... شدی خون تو رگ هام ... شدی

جونم !



+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


♀ دخترک عـــــــاشق ♀

از دیشب نخوابیدم ... نمیتونم چشمامو رو هم بذارم ... خیلی گریه کردم ... حتی وقتی بابا بزرگم مــُرد ، من

انقدر گریه نکردم ... همیشه فکر میکردم وقتی عزیزت بمیره ، کمرت میشکنه ولی الان میبینم اون طرزه

فکرم اشتباه بوده ... عزیز من ، دستاش تو دستای یکی دیگست ! این کمره منو شکست نه داغه دوریش ،

نه تنهـــــــایی ! فقط اینکه یکی دیگرو برای همیشه گذاشت تو قلبش ... ! دلم قــُرص بود به اینکه هنوز

ازدواج نکرده ... شاید یه دری وا بشه و آخرین انتخاب محمــــــمدرضا من باشم ... ولی الان دارم میبینم ،

همه ی اینا خواب و خیال بوده ... ! هیچوقت تا حالا انقدر قلبم سنگینی نکرده بود ... دیگه هیچ دلخوشی

ندارم ... دیگه هیچ چیز و هیچ کــَس برام مهم نیست ... آخره خط ام ... آخره زندگی ... آخره بازی ... آخره

دنیا ! رسیدم به ته تهش ! فقط به عکس های محمــــــدرضا نگاه میکنم ... دونه به دونه ... هی روش زووم

میکنم ... هی مینی مایزش میکنم ... فقط باعکساش آروم میگیرم ... روزه سکوت گرفتم ... دوست ندارم

حرفی بزنم با کسی ... میخوام تموم کنم همه چیزو ... چون داغونم ... دیگه نا ندارم ... با یادش چیکار

کنم ... با خاطراتش چیکار کنم ... دلم از جاش کنده میشه ... یه جوری میزنه که من حس میکنم ضربان

قلبمو ... ! انگاری قلبمم میدونه که آخرین تپش هاشه ... انگاری میدونه که برای همیشه باید وایسته ! قلب

من ، میدونه که نبودنه محمـــــــدرضا ، حکم مرگ رو براش داره ... دستام سرده سردن ... چشام خیلی

خسته ان ... ولی هنوزم عـــــــشق محـــــــمدرضا تو قلبمه ... دیگه فهمیدم که بی ارزشترینم رو زمین ...

میدونم که برای محمـــــدرضا خیلی حقیرم ... ولی فقط یه چیز میگم :


 عــــــشــــــق من ، محمـــــــدرضای من ، دوســـــــتت دارم حتی زیر خــــــــاک !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


فردا

محمدرضا ، 1 هفتس ازدواج کرده ... فردا آخرین روزه زندگیه منه ... آخرین آپه منه ...

اینم آخرین حرفشه :  Mamad : من الان با سپیده ی هفتس عقد کردیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


MY_LOVE

عـــــــاشـــــــقتم ، عـــــــشـــــــق مـــــــن .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


صفر مرزی !

زندگی یعنی ناخواسته به دنیا آمدن ، مخفیانه گریستن ، دیوانه وار عاشق شدن و عاقبت در حسرت

آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، سوختن ... ! این جمله رو من امروز پشت یه کامیون خوندم دوست

داشتم برای شمام بذارم ... این جمله دقیقا" حرفه دله منه ... نمیدونم چی بگم ... فقط میگم : خسته شدم از

هرچی جمله است که با حرفه دله !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


•.♥.• باور کن دوست دارم •.♥.•

بارون رو خیلی دوست دارم ... خیلی بیشتر از اونچه که تصورش رو بکنی ... همینقدر میگم که وقتی

بارون میاد ، امکان نداره من زیره سقف یا هر سایه بونه دیگه ای باشم ... بارون که میاد عـــــــاشق

میشم ... عاشقتراز همیشه . شروع میکنم به خیابون گردی ... ترونه های من از کوچه ها ، به معراج

عـــــــشق میرن ... خیلی  وقته  که بارون نیومده ... خیلی وقته که از فرق سر تا عمق کفشام خیس نشدم ...

خیلی وقته که ترونه های بارونی نگفتم ... خیلی وقته که باهات حرف نزدم ... خیلی وقته که دوسم نداری !

میخوام بگم ، پـــــــاییز داره میرسه ... بازم بارون میاد ولی تو میدونی ک من قلبا" از پاییز متنفرم ... تو

هم اگه نباشی ، دیگه چیزی برای گریه کردن کم نخواهم داشت ... اگه نباشی ، زندگی رو هیچوقت زندگی

نمیکنم ... دوست دارم تو برگردی و من زیر بارون ، خیسه خیس ، بهت بگم : دوســـــــت دارم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


مــُهلت

قول میدم به همتون سر میزنم ، فقط یکم بهم مــُهلت بدین ... ممنونتونم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |


یه قدم مونده به آخر زندگی!

سلام به همه ... به اونایی که در نبود من ، مثل یه رفیق شفیق و یه دوست خوب ، باهام بودن ...

به اونایی که منتظر آپم بودن ... به اونایی که تو فکر تنهـــــــایی و ناراحتی من بودن ... به اونایی که پا

به پای  من ، قدم ورداشتن ... حتی سلام به اونایی که منو فراموش کردن ... سلام ! بعد از 10 روز

برگشتم ... رفته بودم دنبال یه کاره نیمه تموم ... یه کاری که باید انجامش میدادم ... خدارو شکر بعد از

مدت ها ، این مشکلم رو حل کردم البته به لطف خدا ... حالا دیگه میتونم با خیال راحت این زندگی رو

تموم کنم ... میخوام بگم مدت زمانه بودنه من ، خیلی کمه ... این روز ها دیگه روزای آخرمه ... برای

همیشه خواهم رفت ... الفبای زندگیه مهــــــــدیه خیلی زود خونده میشه ... ! تو این چند روز با من

باشین ... دوست دارم مثل قبلا" پا به پای من باشین ... تا همون روز آخر ... !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مهـــــــدیه |